خرید بک لینک
همه ی گلهای زیبای دنیا را به ایران عزیزم تقدیم میکنم. با عشق به گل و خالق زیبایی ها آغاز می کنم .اگر نقش می بندم اگر رنگ میزنم  می خواهم اندکی به نقش های آفرینش تو نزدیک شوم می خواهم تو را بهتر بشناسم که در این هستی همه چیز درجای خود با رنگ و بو و عطرشان برای من بهترین نقش است . کسی که هنر را میشناسد می تواند مفهوم تازه ای به زندگی خویش ببخشد. یک دنیا گل  و محبت و زیبایی را نثار شما هنردوستان و عاشقان گل می نمابم.عزیزان هنر دوست نمونه هایی از کارهایم را به شما عزیزان تقدیم می کنم  اگر پیشنهاد و انتقاد و سفارش کار دارید ارائه بفرمایید

برچسب: نویسنده: غزل قنبری‌پور تاريخ: يکشنبه 15 مرداد 1402 ساعت: 15:24

این هم یک مدل دیگه دستگیره.شما کدبانوهای عزیز ایران زمین می تونید دستگیره های آشپزخونه تون را خودتون ببافید.برای خرید محصولات من و دیدن آموزش های بافتنی، می تونید به کانال من توی تمام پیامرسان های ایرانی مراجعه کنید.آیدی کانال ها:غرفه باسلام:https://basalam.com/kadbanooyiran?sh=copy-3148145-vendor-appروبیکا:https://rubika.ir/kadbanooyiranآیگپ:https://igap.net/kadbanooyiranسروش:http://sapp.ir/kadbanooyiranایتا:https://eitaa.com/kadbanooyirani

برچسب: نویسنده: غزل قنبری‌پور تاريخ: چهارشنبه 11 مرداد 1402 ساعت: 15:36

سلاماین هم یک مدل لیف زیبا.یه کدبانو حداقل باید بتونه برای اعضای خانواده اش، لیف ببافه.اینجوری هم به اقتصاد خانواده کمک می کنه و هم سر خودش گرم میشه.برای خرید محصولات من و دیدن آموزش های بافتنی، می تونید به کانال من توی تمام پیامرسان های ایرانی مراجعه کنید.آیدی کانال ها:غرفه باسلام:https://basalam.com/kadbanooyiran?sh=copy-3148145-vendor-appروبیکا:https://rubika.ir/kadbanooyiranآیگپ:https://igap.net/kadbanooyiranسروش:http://sapp.ir/kadbanooyiranایتا:https://eitaa.com/kadbanooyirani

برچسب: نویسنده: غزل قنبری‌پور تاريخ: چهارشنبه 11 مرداد 1402 ساعت: 15:36

طی شد این عمر تو دانی به چه سانپوچ و بس تند چنان باد دمان همه تقصیر من است این که خود می دانمکه نکردم فکریکه تأمل ننمودم روزی ساعتی یا آنیکه چه سان می گذرد عمر گرانکودکی رفت به بازی ،به فراغت، به نشاطفارغ از نیک و بد ومرگ وحیاتهمه گفتند:کنون تا بچه است بگذارید بخندد شادانکه پس از این دگرش فرصت خندیدن نیستبایدش نالیدنمن نپرسیدم هیچکه پس از این ز چه رو نتوان خندیدننتوان فارغ و وارسته ز غم ، همه شادی دیدنهمچو مرغی آزاد ،هر زمان بال گشادن سر هر بام که شد خوابیدنمن نپرسیدم هیچ که پس از این ز چه رو ، بایدم نالیدنهیچ کس نیز نگفت زندگی چیست ؟ چرا می آییم ؟بعد ازاین چند صباح به چه سان باید رفت؟به کجا باید رفت؟با کدامین توشه به سفر باید رفت ؟من نپرسیدم هیچ ،هیچکس نیز نگفت .نوجوانی سپری گشت به بازی ، به فراغت به نشاط ،فارغ از نیک و بد ومرگ وحیاتبعد از آن باز نفهمیدم من ،که چه سان عمر گذشت لیک گفتند همه :که جوانست هنوزبگذارید جوانی بکندبهره از عمر برد کامروایی بکندبگذارید که خوش باشد و مستبعد از این باز و را عمری هستیک نفر بانگ برآورد که او از هم اکنون باید فکر آینده کند .دیگری آوا داد : که چو فردا بشود فکر فردابکند.سومی گفت :همانگونه که دیروزش رفت ، بگذرد امروزش ، همچنین فردایشباهمه این احوال ، من نپرسیدم هیچ ، که چه سان دی بگذشت ؟آن همه قدرت و نیروی عظیم ، به چه ره مصرف گشت ؟نه تفکر، نه تعمق و نه اندیشه دمیعمر بگذشت به بی حاصلی و مسخرگیچه توانی که ز کف دادم مفتمن نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفتقدرت عهد شباب، میتوانست مرا تا به خدا پیش بردلیک، بیهوده تلف گشت جوانی هیهات!آن کسانی که نمی دانستند زندگی یعنی چه ، رهنمایم بودندعمرشان طی می گشت بیخود و بیهودهو مرا می گفتند که چو آنان باشمک

برچسب: نویسنده: غزل قنبری‌پور تاريخ: چهارشنبه 11 مرداد 1402 ساعت: 15:36

صفحه بندی